بیماری
نوع شعر:
توضیحات:
این شعر رو برای برادر جوانم که ازبیماری سرطان خیلی ناگهانی پر پر شد سرودم
شعر:
بی رنگی لبهات یادم هست
درعصر پاییزی بی برگشت
تو بی صدا خوابیده بودی من
ازدیدگانم خواب دور می گشت
می دیدمت آن گونه بی حرکت
قلبم درون سینه یخ می زد
گویی چو آفت بی امان بی رحم
برکشتزار دل ملخ میزد
تو هیچ وقت این را ندانستی
من خواهره دلبسته ات بودم
بین من وقلبم بود یک راز
ازعمق جان وابسته ات بودم
آرام اینجا روبروی من
خوابیده ای بر تخت بیماری
مویت نوازش کردم ازچشمت
یک قطره اشک آمد تو بیداری
این حال تو آزرده ام کرده
گفتم تو میمانی به دنیا نه
این پرسش ازذهنم گذر می کرد
چشمت شود بینا به دنیا نه
دل رفت فردا رفت من ماندم
یک مرد دانا زیر خاک سرد
تنها شدم بردن تو را دردا
من هم کشیدم آه باسوز ودرد
نفرین به این بیماری مهلک
جسم تورا بازجر باخود برد
نفرین به این دنیا که فانی بود
نفرین به دنیایی که بی تو مرد
از چشمهای عکس خود در قاب
مارابه هشیاری تماشا کن
لعنت براین دل بس که بی تاب است
طاقت بیار ای دل مداراکن
ارسال شده توسط: زری فخارطوسی