برای آیندگان از فاطمه گودرزی
فرزندان ما،
جز چند خط تاریخ،
چه خواهند دانست از ما؟
شاید بر ما خورده گیرند:
«شما را چه شد؟!»
میخواهم بگویم
— تا بدانند از تنهایی
و از روزگار پدری خویش.
ای آیندهنگران!
در زمانهی ما،
در گوشهای،نوزادی از
گرسنگی جان میداد
و پدری،اشک چشم روانه
لبها میکرد
و با آب دهان تن بیجان فرزند را را غسل میداد.
ضحاکان،
بر سر جسم بیجان کودکان
و زمینِ سوخته،
نوای آزادی و حقوق بشر سرمیدادند.
در گوشهای دیگر،
دخترکانمان
برای تار مویی در گوشهی زندانها میپوسیدند
و پسرانمان بر بالای چوبهی دار
پرواز میکردند.
و شمر،
با فریاد دروغین
«یاحسین»،
علیاکبرها را به گلوله میبست.
اما ما
— با پنجه های به خون نشسته،
در پستوی خانهها،
بذر امید کاشتیم.
با اشک چشم آبیاریاش کردیم،
تا ریشهای تنومند از فردا
به دست شما برسانیم.
در روزگار ما
برای لقمه نانی
دریای خون جاری میشد
و زنده بودن
جنگیدن معنا داشت.
برای آیندهای
که شما به قضاوت بنشینید
در دریای خون شنا کردیم.
و اینک آسایش شما
آرامش گورهای بینام و نشان ماست.
ما را در صفحات تاریخ نجویید
ما را در افسانه ها پنهان کردن.
و شما از افسانه چه میدانید ؟