غزل
مهدی خسروی گزیده اشعار ردپای تو

سر بسته سخن گفت که “شاید“ بِرَود
رفتم که به “باید“ نکِشد حرف و سخن
صد خاطره بُرد از من و بر جای گذاشت
یک فاصله یک قلبِ تُهی زخمِ کهن
موجِ سرما میرود تا استخوانم از فراغ
هر زمستانی که آغوش تو را گم میکنم
غصه ها دارم ز دوری ات ولی در ظاهرم
خنده های دل فریبی پیش مردم میکنم
دلِ من بادنما نیست
که با هر وَزِشی
سمتِ دیگر برود
دلِ من قبله نمایی ست
که هر سو گردد
باز هم سمتِ تو برمیگردد
(ساکنِ کلبه ی محزونِ دلم باش
که در خلوتِ ما
ثروتی نیست به جز بوسه ی عشق
دودِ برخواسته از آتشِ عشقم اما
در هوایِ تو خوشا
سوختن از شعله ی عشق)